تبليغاتX
رازها و دروغ ها

رازها و دروغ ها

جعفر پناهی هم ممنوع‌الخروج شد

جعفر پناهی هم ممنوع‌الخروج شد، موج سبز آزادی

برخورد با هنرمندان سبز همچنان ادامه دارد.

بعد از ممنوع التصویر شدن بیش از صد بازیگر معروف و سرشناس ایرانی و نیز ممنوع الخروج شدن تنی چند از بازیگران سینما، جعفر پناهی فیلمساز برجسته ایرانی نیز که برای عقد قرارداد فیلم جدیدش عازم پاریس بود در فرودگاه ممنوع‌الخروج شد. این هنرمند برجسته کشورمان هم مانند خیل کثیری از هنرمندان در انتخابات اخیر از میرحسین موسوی حمایت کرده بود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:44  توسط آرزو تسلیمی  | 

مهناز محمدی و جعفر پناهی در بهشت زهرا بازداشت شدند

مهناز محمدی و جعفر پناهی بعد از ظهر امروز در بهشت زهرای تهران بازداشت شدند. اين دو فيلمساز، صبح امروز برای گل گذاشتن بر سر مزار جانباختگان وقايع اخير به بهشت زهرا رفته بودند که حدود ساعت ۲ بعد از ظهر، بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شدند. هنوز هويت بازداشت کنندگان مشخص نشده است.

 

 

جعفر پناهی

جعفر پناهی

جعفر پناهی، فيلمساز معتبری است که تاکنون برای فيلمهای متعدد خود از جمله "آفسايد"، "بادکنک سفيد"، "آينه" و ...جوايز بسياری را از آن خود کرده است.

مهناز محمدی، فعال حقوق زنان نيز سالهاست به عنوان مستند ساز فعاليت می کند. مستند "زنان بدون سايه" از برجسته ترين کارهای اوست که به خاطر آن در ايران و خارج از ايران جوايز زيادی دريافت کرده است. وی اخيرا به همراه رخشان بنی اعتماد، مستند "ما نيمی از جمعيت ايران هستيم" را درباره مطالبات زنان در انتخابات رياست جمهوری ساخته است.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:1  توسط آرزو تسلیمی  | 

موفقیت امیر نادری در ونیز

امیر نادری و نانسی لا اسکالا Nancy La Scala

برای دیدن مطالب بیشتر به این آدرس رجوع کنید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:57  توسط آرزو تسلیمی  | 

درگذشت استاد

مهرداد فخيمي از اولين فيلمبرداراني بود كه شناختم. تصاوير سحرانگيز او در مسافران  هرگز از يادم نمي رود كه هيچ چيز از بهترين هاي جهان كم نداشت. سريال هزاردستان، كمال الملك و ناخداخورشيد واقعا عالي بودند. سالهاست كه حسرت ديدن غريبه و مه را دارم اما هرگز نتوانستم اين فيلم را بدست بياورم.

يادش گرامي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 6:53  توسط آرزو تسلیمی  | 

مصاحبه مجيد مجيدي !!!

   

در زندگي من هيچ چيز مهمتر از آزادي در هر شكلش نيست، هر عقيده‌اي براي خودش محترم است اگرچه من يا شما آنرا نپسنديم و يا دشمنش باشيم.

اما شك ندارم كه مجيد مجيدي به اندازه يكهزارم لني ريفنشال(كه در خدمت نتزيسيم بود) استعداد سينمايي ندارد كه حالا فستيوالهاي جهاني برايش دعوتنامه مي‌فرستند.

دوستي از ايران مصاحبه مجيد مجيدي را از ويژه‌نامه جام جم اسكن كرد.

من بدون كمترين توضيحي آنراكه در 7 صفحه است و مي دانم كه در ايران با سرعت پايين اينترنت به سختي مي توان دريافت كرد را مي گذارم. اعداد نشاندهنده صفحات است.

 

 

 
1

2

3

4

5

6

7
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 23:15  توسط آرزو تسلیمی  | 

حبر ناگهانی

     

 

خبر ناگهانی را ابتدا در گویانیوز دیدم. من مدتها با صدای شکیبایی اخت داشتم. مدتهاست که بجای گوش دادن به ترانه های مد با صدای او آرام می گرفتم. هر چند که روی حرف (سین) زیادی می کشید و هم چیز را خراب می کرد!

هفته پیش برای اولین بار سی دی خش داری از ایران بدستم رسید که خط قرمز مسعود کیمیایی بود و شکیبایی هم در آن بازی داشت.

شکیبایی زمانی دوبلور هم بود. امروز با شاعری از شکیبایی صحبت می کردیم لحظه ای مکث کرد و گفت چرا(...) نمی میرند!؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:22  توسط آرزو تسلیمی  | 

توضیح

     

 

بعد از گذاشتن مطلب اولم(تئوآنجلوپلوس از تاثيرات سرجولئونه بر فيلمهايش مي گويد:) مدتي از وبلاگ فاصله گرفتم. تا اينكه متوجه شدم كه اين ترجمه طرفداران خاص خودش را دارد.

خودم هم بدون تعارف خيلي از اين ترجمه لذت بردم، اما حالا كه فكر ميكنم بايستي

توضيحاتي درباره آن بدهم، خصوصاً كه با كامنت هاي مهمي مواجه شدم.

امير قادري در 3 كامنت مطالب مهمي را ابراز داشت كه از ايشان متشكرم.

ايشان به درستي به بخش سوسيس خوري لئونه اشاره داشت كه دربخش مقدمه كتاب نوئل سيمسولو ذكر شده بدون آنكه هيچ اشاره اي به حضور آنجولوپولوس در آن محفل اشاره شده باشد. آنجولوپولوس هم در آن مصاحبه اش اشاره اي به ساير افراد در آن محفل نميكند!

اما نكته اي كه برايم خيلي عجيب است درباره اشاره به فيلم ساخته نشده لئونه يعني نهصد روز در لنينگراد است كه در كتاب عيناً مطالب من از قول لئونه نقل شده است. واقعاً اين شباهت ها حيرت انگيز است.

اين كتاب اخيراً توسط برادرم از ايران بدستم رسيد و قبل از من ترجمه شده است. خوشبختانه براي دفاع از خودم باید چند نسخه ويدئوي مصاحبه آنجولوپولوس را تکثیر کنم!

نكته ديگر من در ترجمه ام يك اشتباه دارم و آن اينكه از قول آنجولوپولوس ترجمه كردم كه در فستيوال كن 1968 داور فستيوال كن بوده، اين به بدفهمي من در ترجمه مربوط است و در آن سال آنجولوپولوس فيلمساز مطرحي در جهان نبوده كه به اين مقام نائل گردد حداكثر چند فيلم كوتاه و بلند تا آن زمان ساخته بود. او در واقع در جشنواره به عنوان يك بيننده فيلم حضور داشته است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:15  توسط آرزو تسلیمی  | 

حرف های تونینو دلی کولی درباره سرجو لئونه

 

 

  ترجمه پیشینم گويا با طرفداران بسياري مواجه شد، چراكه كمتر كسي به رابطه آنجلوپولوس با سرجولئونه اطلاع داشت. براي اين قسمت بخش هايي از حرفهاي تونينو دلي كولي(Toninno Delli Colli) فيلمبردار اكثر آثار سرجولئونه را انتخاب كردم.

تونینو دلی کولی ۱۹۲۲-۲۰۰۵

 

من و سرجو از اوايل 1950 با هم دوست بوديم. او به بهترين و گرانترين دستيار كارگردان سينماي ايتاليا مشهور بود، چون هميشه به كارگردانان و حتي بازيگران ايده هاي بكر ميداد.

سرجو دو، سه اول سرجو را فيلمبرداران ديگر براي او برداشته بودند، ماسيمو دالامانو دقيقاً بعد از اتمام فيلمبرداري بخاطر يك مشت دلار(1965) بر اثر سرطان درگذشت. 

سرجو بعد از اين فيلم ميخواست خوب، بد، زشت را بسازد، خصوصاً كه فيلمهاي گذشته اش پخش بسيار موفقي در جهان داشتند، كيفيت مهمترين ملاك براي او بود.

اولين تجربه همكاري با يكديگر تبديل به يكي از شيرين ترين خاطرات من شد، من و تمامي همكاران ديگر در اين فيلم سعي مان را كرديم كه كارمان را به بهترين نحو ممكن انجام دهيم. مهمترين عامل يكپارچگي افراد گروه اعتماد كامل به دانسته ها و تجربيات سرجو بود، فيلمنامه ي بسيار محكم و با رعايت ريزترين جزئيات  در هر زمينه همه ما را در اين امر تقويت مي كرد.

سرجو به نقاشي علاقمند بود. راستش او از فيلمبرداري فيلمبردار درگذشته اش چندان راضي نبود. به نظر او نورپردازي كارهايش خيلي تخت بود.

 

پشت صحنه خوب، بد، زشت(1965)

 

خوشبختانه با خوب، بد، زشت خودم را به او ثابت كردم و او خيلي از من به نيكي ياد مي كرد. در حقيقت نورپردازي  من بر خلاف ماسيمو دالامانو بهيچ عنوان تخت نبود و از اين بابت اجرم را دريافت نمودم. من و سرجو براي هر نما كلي بحث و تفريح مي كرديم. حتي براي بعضي از فيلمها با بعضي از بهترين نقاشان دنيا درباره رنگ و تركيب بندي مشورت مي گرفتيم.

 

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط آرزو تسلیمی  | 

تئوآنجلوپلوس از تاثيرات سرجولئونه بر فيلمهايش مي گويد:

 

این مصاحبه را از کانال آرته روی ویدئو ضبط و یکهفته برای ترجمه اش وقت گذاشتم. برای من عجیب بود که این دو سینماگر کاملاْ متفاوت چه بده بستانهایی با هم داشتند. حرفهای آنجلوپولوس واقعاْ خواندنی است:

 

                                          

آنجلو پولوس                                    سرجو لئونه

   

براي من سرجو لئونه در زندگي و سينما همه چيز است و اين بخت را داشتم كه دوستي عميقي با او داشته باشم. لئونه خلاق ترين آدمي است كه در عالم هنر با او روبرو شده ام. تفاوت سينماي ما از زمين تا آسمان بود، اما از هر نظر براي كارهاي هم ارزش قائل بوديم. او فردي با دغدغه هاي انساني و اجتماعي بود، خودش را سوسياليستي سرخورده مي دانست. هراس از ظهورمجدد فاشيسم كابوس او بود. از جنگ، مافيا و مذهب و كليسا هراس داشت. عاشق آزادي انسانها بود.

اگر به فيلمهايش دقيق شويد اوج تكامل و تفاوت را در آثارش شاهد خواهيد بود. به عنوان مثال فاصله ي ساخته شدن خوب، بد،زشت تا روزي روزگاري در غرب، دو سال است، هر دو  وسترنند امااصلاَ باوركردني نيست كه سازنده ي هر دو فيلم يك نفر باشند و اين در حاليست كه هر دو فيلم از نظر اوج زيبايي و خلاقيت بي نظيرند.

پدر لئونه كارگردان و بازيگر سينما بود و مادرش هم بازيگر تئاتر و سينما. 

   لئونه با دستياري كارش را در سينما آغاز كرد، آنهم با ويتوريو دسيكا و در دزد دوچرخه، فصل پاياني دزد دوچرخه لئونه جوان در هيبت كشيش و زير باران ديده مي شود.  او بهترين و گرانترين دستيار كارگردان در زمان خودش بود، تخصص هر كاري را داشت. خصوصاً كار با سياهي لشگرها براي او خيلي آسان بود. ديگر همه مي دانند كه سكانس عظيم و بي نظير ارابه راني  بن هور 1959 ساخته ويليام وايلر كار او بود. ويليام وايلر هرگز سر فيلمبرداري  اين سكانس حاضر  نشد و اين در حاليست كه لئونه هنوز كارگردان نشده بود. لئونه براي اين فصل  دستگاهي هم طراحي كرد و  چندين مرتبه نزديك بود زير ارابه ها لِه شود.

   او فيلمهاي زيادي بنام ديگران ساخته بود، خصوصاً فيلمهاي عظيم و گلادياتوري، ماسيس و ... حتي (فيلم آخرين روزهي پمپي ) ساخته ي اوست و اصلاً ماريو برناد كه فيلم با نام او تمام شده سرتاسر ساخت اين فيلم در بستر بيماري بوده! تجربيات اينچنيني  او را در سينما متبحر كرد. او يگانه دستيار كارگرداني بوده كه در هاليوود هم مشهور بوده و تنها مشكلش اين بوده كه انگليسي نمي دانسته!

اما زمانيكه سينماي مدرن اروپا ، در ايتاليا آنتونيوني و  فيلمسازان موج نو در فرانسه در اواخر دهه پنجاه همه ي ما را شيفته خود كرده بودند، لئونه  بي اعتنا به آنها شاهكار هاي خود را مي ساخت. چرا كه سينماي اروپا و خصوصاً ايتاليا در ورطه ي سقوط و شكست هاي پي در پي تجاري گرفتار آمده بود. (يوزپلنگ ) ساخته ويسكونتي متروگلدوين ماير را ورشكست كرده بود. اما يكباره لئونه با ساختن (بخاطر يك مشت دلار) سينماي بحران زده اروپا را سرپا نگاه داشت. و اينجا بود كه خود موج نويي ها كه همه چيز را بي رحمانه نقد مي كردند براي لئونه سرپا مي ايستادند. و البته لئونه همه ي آنها را آماتور مي خواند و حتي حاضر نمي شد با‌آنها مصاحبه كند.

    در فستيوال ونيز 1965 آنتونيوني با نخستين فيلم رنگي اش (صحراي سرخ ) جلب توجه مي كرد و همه منتظر برنده شدن آن فيلم بودند. اما تهيه كنندگان و فيلمسازان بزرگ دنيا براي لئونه سر و دست مي شكستند. خود لئونه با آنتونيوني از قديم رفيق بود و از او به عنوان كارگردان بزرگ ياد مي كرد. لئونه ديالوگ ها و بازيهاي (صحراي سرخ) را  ضعيف مي دانست و  حق هم  داشت. و البته ديديم  به غير از آنتونيوني و يا سينماگران موج نو فرانسه از گدار و تروفوا و از كوبريك كه در حال ساخت اوديسه 2001 بود و سام پكين پا و تا جان فورد چه احترامي براي هنر لئونه قائل بودند.

در سال 1968 به عنوان داور فستيوال كن برگزيده شدم و سرجولئونه هم رئيس هيات داوران انتخاب بود، كايه دو سينمايي ها از اين بابت در پوست شان نمي گنجيدند. اتفاقات مه 1968 فرانسه در حال وقوع بود.

در اولين ملاقاتم به او گفتم كه چقدر شيفته ي او هستم و چقدر احساس خوبي دارم كه در كنارش هستم. به او گفتم سينمايت چقدر شاعرانه است و ريتم كند فيلمهايم را از  تو تاثير گرفتم. او فوق العاده از اين حرفم خوشحال شد. چون تا آن زمان كمتر كسي به ريتم خاص فيلمهايش اشاره داشت كه بزرگترين دغدغه اش بود. وقتي فيلمم را در فستيوال ديد، گفت بايد تمام فيلمهايت را ببينم، بعد از فستيوال كن به يونان آمد و ظرف 3 روز همه ي فيلمهايم را از 9 صبح تا 6 عصر مي ديد. سينمايي برايش اجاره كردم كه فيلمهايش را در همان سينما ديده بودم، آنروزها عجب  احساس و آرامش خاصي داشتم. خودش صادقانه ريتم خاص فيلمهايش را نشئات گرفته از سينماي ژاپن و خصوصاً كروساوا مي دانست. بعدها مي گفت در روزي روزگاري در غرب به 80درصد آن چيز كه مي خواست رسيد و در روزي روزگاري در آمريكا به 100 درصد.

در واقع لئونه مرا به دنيا معرفي كرد وحتي براي فيلمهايم پول فراهم كرد. در سال 1979 مي خواست دو فيلمم را تهيه كند چون با تاسيس استوديوي فيلمسازي مقتدرش(رافران فيلم‌) غولي شده بود و اين در حالي بود كه خودش 12 سالي فيلم نساخته بود تا سرمايه ي آخرين فيلمش (روزي روزي در آمريكا ) را فراهم كند. ديگر نمي خواست هر فيلمي بسازد.

از آن پس بود كه مدام با هم در تماس بوديم. در فستيوال كن68 ما در فشار بوديم كه به اولين فيلم دالتون ترومبو(جاني سلاح خود را برداشت) از سينماي آمريكا جايزه بدهيم و تقريباَ همه ي داوران روي اين قضيه تفاهم داشتند. اما لئونه زير بار نمي رفت و مي گفت : شما براي گذران زندگي وارد سينما شده ايد اما من عاشق سينما هستم و بنا دارم به عنوان داور استعدادهاي حقيقي را كشف كنم. تنها كسي كه با او تا آخر پاي حرفش ايستاد من بودم، اين بهترين فرصت بود كه خودم را نزد لئونه اثبات كنم  و البته به يك فيلم ديگر آمريكايي جايزه داديم!

يكبار هم در فستيوال برلين با هم بوديم و تصميم گرفتيم به يك استعداد جديد جايزه بدهيم. من و لئونه ( آخرين موج) ساخته پيتر وير كه البته فيلم فوق العاده اي هم نبود برگزيديم و با دردسر زياد به آن جايزه داديم و البته حق هم با ما بود چراكه با اين جايزه پيتر وير توانست فيلمهاي بعدي اش را بسازد و استعداد واقعي اش را نشان بدهد و البته هميشه از ما قدر داني مي كرد.

لئونه از عمق ميدان فيلمهايم تعريف مي كرد كه آنهم تاثيرمستقيم از  آثار خودش بود به عنوان مثال فيلم( به خاطر يك مشت دلار) كه شيفته ي عمق ميدان آن بودم. اصلاً با آن فيلم قضيه عمق ميدان را فهميدم. دائماً فكر مي كنم تكامل فيلمهايم چقدر وابسته يه لئونه است.

رك و راست به من مي گفت هيچكس در نماي درشت تخصص مرا ندارد حتي اسپيلبرگ كه خداي دوربين است!

 در فيلم آخرش آن قاب رابرت دونيرو جادو است، اصلاً نماي غير جادويي در آن وجود ندارد. به آن دريچه ها توجه كنيد. اين حرفش بويي از تواضع ندارد ولي هر چه زمان مي گذرد به حقيقت اين حرفش پي مي برم. سينماي او تكرار نشدني است و بعيد مي دانم ديگر چنين نابغه اي متولد شود خصوصاً كه سينماي امروز ديگر پشت كامپيوتر ساخته مي شود.

 روزي روزگاري در آمريكا در نيويورك فيلمبرداري شد، روزي به من زنگ زد و مرا به رم دعوت كرد، مي خواست سكانس رستوران با بازي دونيرو و اليزابت مك گاون را آنجا بگيرد.

  سر صحنه كه رسيدم اسپيلبرگ و جرج لوكاس روبرو شدم كه خودشان را رسانده اند، آنها از قبل مرا به لطف لئونه مي شناختند كه برايم تعجب آور بود كه اين دو غول سينما مرا مي شناسند! و حالا مثل دو تا بچه ي حرف گوش كن با شيفتگي نظاره گر لئونه ساحر بودند،  دونيرو چقدر با احترام با من طرف مي شد. و اينو موريكونه بيچاره كه لئونه مدام او را دست مي انداخت، اسكورسيسي هم از نيويورك زنگ مي زد و با لوكاس و اسپيلبرگ صحبت مي كرد و از روند كار لئونه جويا مي شد، داشت كلافه مي شد كه نتوانسته به رم بيايد . اسكورسيسي در نيويورك فيلمش را ناتمام رها كرده بود كه به لئونه كمك كند و تهيه كنندگانش از اين كه كارش را ول كرده و زيان مالي به آنها زده تهديدش مي كردند. اما اسكورسيسي مي گفت مگر چنين فرصتي كه با لئونه باشي تكرار مي شود؟!

سر صحنه برايش پيشنهادهايي داشتم كه مثلاَ فلان فاصله تا فلان فاصله را بدون قطع بگير.

او خنده اي سر داد و هيچ نگفت. و به كاري كه به آن اعتقاد داشت ادامه داد. تا اينكه فيلم در فستيوال كن به نمايش در آمد و همه را ميخكوب كرد. يك شب من و او و چند تا از دوستانش را دريكي از بهترين رستورانهاي پاريس شام خورديم عصر آنروز لئونه يك معامله بسيار پر سود كرده بود، در رستوران در مورد اين فيلم حرف زديم. به او گفتم  آن پيشنهادم خيلي خام بودو چقدر با كار تو تفاوت دارد، اعتراف ميكنم  ذره اي از استعداد و توانايي تو را ندارم. من اصلاً به‌آن نوازنده ها فكر نكرده بودم، كارت فوق العاده محكم از آب درآمده بعد از رستوران در پاريس پياده روي كرديم تا اينكه به اصرار لئونه وارد يك رستوران درب و داغان شديم! همه مان از تعجب داشتيم شاخ در مي آورديم آخر چند دقيقه قبل تر در يكي از بهترين رستورانها شام مفصلي خورده بوديم.

  لئونه گفت يك پرس سوسيس مي خواهم! آنهم يك سوسيس بسيار  مشمئز كننده! وقتي با ولع خاصي به سوسيس نفرت آور گاز مي زد گفت امروز يك معامله پر منفعت انجام دادم  اين سوسيس سبب مي شود كه دوران پر مشقتم را فراموش نكنم. و بعد در مورد پيشنهادم گفت:

  آن لحظه اي كه اين پيشنهاد را دادي حالت روشنفكري خاصي داشت كه نمي خواستم مرابا اينهمه تجربه  تحت تاثير امثال برگمان بدانند. در واقع من يك فكر بكر براي آن صحنه طراحي كرده بودم اما با آن پيشنهادت برنامه ي قبلي مرا بهم زدي و فكر بكرتر ديگري به ذهنم خطور كرد!

به او گفتم مي داني كه برگمان چقدر فيلمهاي تو را دوست دارد؟ گفت، از نظر من اهميت سينما همين است، همه فيلمهاي مرا دوست دارند و اگر كسي فيلم مرا دوست نداشت بايد به مغزش شك كرد، چون زحمت هاي مرا ناديده مي گيرد، اما در دنيا چند نفر به ديدن فيلمهاي به اصطلاح روشنفكرانه امثال تو و برگمان مي روند و وقتي با آن همه ادعا بيرون مي آيند مي بيني كه هيچ چيز بارشان نيست! من خوشحالم كسي كه از فيلمم تعربف مي كند حتماً از فيلمم خوشش آمده،... اين هم حق با لئونه بود، فراوان منتقداني در مورد فيلمهايم نوشته اند كه اندكي فهم و شعور نداشته اند و قضيه را وارونه تشخيص داده اند، امثال من و برگمان حتي  از داشتن تماشاگران صادق هم محروميم!

بعد از مرك لوئيس بونوئل و به زمين ماندن پروژه ( صد سال تنهايي)، گابريل ماركز پرونده ساخته شدن اين فيلم را براي هميشه بست و تنها به لئونه فرصت داد كه در مورد آن تصميم بگيرد. لئونه به شرطي اين كار را قبول كرد كه بتواند يك سريال تلويزيوني از آن درآورد ولي تهيه چنين مبلغ هنگفتي در آن  هم براي تلويزيون زمان امكان پذير نبود.

  لئونه در 60 سالگي و برا اثر سكته قلبي درگذشت، دوستي بسيار عزيز را از دادم كه به خودم مي باليدم كه با او دوست هستم . متاسفم كه مرگ فرصت نداد تا آخرين شاهكارش را بسازد. او از مدتها قبل سرمايه اي عظيم را تدارك ديده بود تا (نهصد روز در لينينگراد) را بسازد. اين فيلم مربوط به يكي از فصل هاي ناشناخته جنگ دوم جهاني بود. اوحدود  سي سال روي اين موضوع تحقيق كرده بود. او مي خواست مردم را به تماشاي چيزهايي كه هيچ از آن اطلاع ندارند ببرد، موضوعات حقيقي، بكر و حيرت انگيز كه در لينينگراد رخ داده بود تنها با دوزخ دانته قابل قياس است. اينكه سه ميليون و پانصد هزار نفر طي دو سال و نيم جان خود را فدا كردند تا شهر به دست دشمن نيفتد.  سرجو مي خواست انسان دوست بودنش را با فرياد روي پرده بتاباند. از اين لحاظ مطمئنم كه نه تنها كاملترين و تاثير گذارترين فيلمش بدل مي شد بلكه در  تاريخ سينما هم يك پديده ي بي نظير ظاهر مي گشت.

شروع فيلم را براي من با جزييات  شرح داده بود آن را به پاس خودش شرح مي دهم. فيلم با نماي درشتي از دستان شوستاكوويچ آغاز مي شد كه مشغول نواختن پيانو است. دوربين با حركت آكروباتيك يا هليكوپتر نمايي خارج از خانه را نشان مي دهد. نماي درشت از لاي پنجره كه نوازنده مشغول يافتن نت هاي سمفوني لنينگراد است و آنها را مي يابد، موسيقي حالتي تكراري دارد، سپس صداي 3 آلت موسيقي را داريم كه آن تم را همراهي مي كند، سپس پنج، ده، بيست و صد آلت ديگر به آن اضافه مي شود و در يك پلان سكانسي كه هرگز در عالم سينما ديده نشده( يعني بدون قطع) دستان شوستاكوويچ را آرام آرام ترك كرده ، اطاق او را مشاهده مي كنيم و از پنجره بيرون مي رويم. خيابان  سپيده دم است. دو آدم عادي در خيابان راه مي روند و هريك تفنگي بدوش دارند، سوار قطار شهري مي شوند و دوربين هم همراه آنان سوار قطار مي شود. موسيقي قوي تر مي شود، قطار از لنينگراد خارج مي شود، آدم هاي ديگري سوار قطار مي شوند. نماهاي پراكنده و بدون قطع از قطارها، آدم هاي مسلح و آلات موسيقي زيادتر ميشود. دوربين دشت ها را در مي نوردد و باز موسيقي قوي تر مي شود. سرانجام به هزاران ماشين جنگي آلماني مي رسيم كه آماده ي شليك هستند. با نخستين شليك توپ صداي آن با موسيقي آميخته مي شودو اينجا نما قطع مي شود! پرده اي باز مي شود، كنسرت شوستاكوويچ است. با پنج هزار نفر جمعيت و صد و هشتاد نوازنده در حال اجرا.  متاسفم كه اين  عظيم ترين و خلاقانه ترين عنوان بندي در تاريخ سينما با مرگ دوستم، مجال نيافت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:47  توسط آرزو تسلیمی  |